آرادآراد، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

خاطرات آراد و مامان بابا

آقای گرفتار

1390/3/8 19:12
نویسنده : گلنوش
455 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

منظورم از آقای گرفتار بابا محمد آراده.

انقدر سرش شلوغ که این روزا از صبح که میره حتی ظهرم خونه نمی یاد و غروب بر میگرده.ما (من و آراد)اعتراضی نداریم فقط دلمون برای خودش می سوزه که انقدر کار می کنه.غروبم که بر میگرده خیلی وقتا ما رو میبره بیرون که حوصلمون سر نره.

اینهارو مخصوصا برای تو (آراد)نوشتم که بعدا بدونی  هر امکاناتی که داری الکی به دست نیومده و قدرشون رو بدونی .

بعضی از بچه ها خیلی انتظارات غیر واقعی از پدر مادرهاشون دارند.فکر می کنند پدر مادرشون باید فقط برای اونها زندگی کنند و توقعات اونهارو بر آورده کنند.

امیدوارم تو از اونها نباشی.

 

niniweblog.comniniweblog.com

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

سمانه
9 خرداد 90 1:31
گلی جون برو خدا رو شکر کن که محمد شب برمیگرده بابای مهرسا این چند روزه دو شیفتی هم مونده سر کار یعنی 24 ساعت
خاله مریم
9 خرداد 90 17:06
بهله بهله
خاله مریم
9 خرداد 90 17:06
دلم واست تنگ شده اراد تپولیم
طاها
30 شهریور 90 23:36
سلام به مامان وبابای آراد،وبلاگ رو دیدیم من ورویا وطاها،خیلی با مزه وقشنگ درست مثل پسر گلتون. تنها چیزی که خیلی توش آدم رو تحت تاثیر قرار میده عشق وعلاقت به آراد ومحمده که ما تو ظاهر زیاد نمی بینیم اما معلوم خیلی دوسشون داری.ایشالا همیشه کانون زندگی قشنگتون گرم وپر محبت باشه.


فکر نمیکردم انقدر آدم بی احساسی به نظر بیام.نظر جالبی بود
حمزه
18 شهریور 91 9:11
نمیدونم چرا همه باباها اینجورن؟؟؟!!!!